دوشنبه ، ۵ شهريور ۱۳۸۶
܀ دردم نهفته به ز طبيبان مدعي

جايي از درك آسمان و زمين يا فراروي از اين ملغمه كه آشوبش گرفته، يك انسان كوكي با تمام تخيلش تجسم مي كشد ...
من اين جاي تفكر دلم گرفته بود كه هوار كشيدم، دنبال شهود بودم و هفت وادي و هفت شهر ِ كسي كه دوستم بدارد، دنياي تناقض ها و خودنمايي هاي انساني با تمام رنج هايش توي يك پيچ ذهنم مانده مثل مردي كه دست بلند كرده بود خورشيد را برايت بياورد و زير خاموشي ِ زمزمه ي دلش هواي باران داشت.
مي بينم چشم هاي گيج مردماني كه از كنارت عبور مي كنند و در دنياي نامعلوم ِ ناجايي ِ دردهاشان زخم دارند، التيام اين خنجرها شهود است و شعور ...
ما ، آدمي با تمام تنهايي هايش دنيا كه آمديم تا كه از دنيا هم برويم در گيج و منگ اين رنگ ها و صداها، ساز كوك مي كنيم و بداهه خودمان را مي نوازيم. اين دنياي بزرگ كلمات آن قدر ها بزرگ است كه گاهي كه غرق مي شوي و گاهي كه به خودت مي آيي به تخيل ناب مي رسي و آخرش سقوط ِ شعور مي كنيم ...
من، جبرئيل ام ...
يا پيامبري كه اسكيس ِ اروتيكي از باله هاي بال زن كشيد و اما ني كه نمي زد براي گوسفندي ِبشر، من افلاطون ام با ماشين حساب و چند فلسفه ي بي عدالتي، من نيچه ام با هم خوابگي ِ يك ليريك يا ملاي دهر ِ بي زمان و بي مكان، من فوكو ام با نياز به جنس ِ مخملي ِ پارچه هاي مخمل و ُ ساتن ِ ساق هاي سياه ِ شب ...
من، منزجرم از خودم ...
يا اين حرف ها و تظاهر به انسان بودنم كه روزي دنيا مي آيم و در يازده بار ِ همين ماه ِ بي سنبله ناف ام را مي بُرم تا درد را ياد بگيرم يا به مادرم بگويم كه فراموش نكند وقتي مرا از درونش به دورنم كشيدند چقدر تنها شدم ...
/ ملكه سبا / /

