ملکه و شاه زاده ها
جست و جو
 
F8 : تغيير زبان          Farsi

تبليغات
© Phoenix Design Group
www.siapac.ws


شنبه ، ۹ تير ۱۳۸۶
܀ عقايد نو كانتي از آن ِ من ، شقايق نُرماندي از آنِ تو

اگر قرار بود همه ي مفاهيم با كلمات انتقال پيدا كنند كه من همين حالا لال مي شدم و همين جا هم خودم را نقض مي كردم، روي رودي بالاي تپه ها ي شني جريان پيدا مي كردم و تا شكفتن يك كاكتوس پرنده ها را مي شمردم، اگر قرار بود من با حرف هايم از روي قاعده ي مرسوم حرفي براي گفتن داشته باشم بيش تر از روي خودخواهي هم كه شده زاويه را باز تر مي كردم و از بالاي برج ميلاد خودم را پرت مي كردم روي اتوبان با تن تنهايش، اين جا قرار گرفتن استعاره ها به هيچ دردي نمي رسد، حتي دست هايم كه ورم كرده اند و به رگ قلبم منتهي مي شودند حتا هيچ اتفاقي هم نمي افتاد ...

..........



ميان اين كلمات دنبال هيچ چيز نگرد، هر چند سعي مي كني، مي دانم و فكر كردي با كنار هم آمدن
اين ها مي خواهم حرفي بزنم اما از ناچاري چيزي نمي گويم، حتي اگر فكر مي كني امشب باران بيايد و روي كتاب ها بخوابم و به وولف فكر كنم تا كجاي اتاقي از آن ِ خودم تنها ماندم هم حتي ...
بالا مي پريم و دوُر سرمان چرخ مي زنيم، اين جا نقطه ي آغاز من بود با تني نيمه عريان و دست هايي ورم كرده، لباس هايم را پهن مي كنم روي دسته ي صندلي و از بالاي ميز سه بار مي پرم پايين شايد هم هر دفعه يك شعر بخوانم و بعد فكر كنم بالاي ميز بلند ترين جايي هست كه هست . شمع روشن مي كنم و چراغ ها خاموش نمي شوند اما عود مي سوزم و از ريشه ي دندان هايم دود بيرون مي آيد، كلمات را اشتباه مي نويسم و به هانا آرنت فكر مي كنم با تمام مردانه گي اش وقتي اولين زن بود براي مادرش، ياد تئاتر مي افتم كه دوازده سالم بود وقتي توي هزارتوي مغزم به دنيا آمد، خانه ي خورشيد بود و مردي فرياد مي زد : ماما ... ! اين اولين كلمه ي تئاتر بود، بعد بايد جواب مي دادم، اين نعره هاي گيآگيج ِ مدور يعني چه ؟
حالا بپر پايين و دست هايت را باز كن و به نهايت بي مفهومي ِ كلمات فكر كن و يا فكر نكن و آرام بخواب، در خوابت دختري با كوزه اي سفالي مي آيد و مي خواهد موهايش را قيچي كند، توي آينه ي توالت عمومي ِ شهر اشك هاي سياهش را پاك مي كند و تمام آرايش اش را كه گريه كرد به تو لبخند مي زند، روسري ِ‌فيروزه اي ِ ساتن سرش كرده و از دكه اي پرت در محله اي پرت دنبال فالي مي گردد كه تو از او مي خري، يا نمي خري يا فكر ميكني كه بخري و او رفت و چراغ سبز شد و تو هم رفتي ...
اين جا تهران .............
سال هزار و خورده اي ........................
راه مي رويم و با سر انگشتان بي حس ام روي نرده ها دست مي كشيم، تو كفش هايت را درمي آوري و من روي آسفالت دراز مي كشم، بعد با هم گوگوش مي خوانيم و تو با حنجره ات فلوت مي نوازي، كمي عاشق مي شوي بعد فكر مي كني و وقتي كه فكر كردي مي فهمي نبايد عاشق هم بشوي، پس بيا فكر نكنيم و برايت تمام پيازهاي تند را گريه مي كنم ...
- تو افسرده اي؟
- نه فقط كمي دست هايم مي لرزند ...
- نه ، تو هيچ چيز نمي فهمي وقتي داغ مي كني؟ لگد مي زني به ماشين ها و از وسط وليعصر تا نوك برج پياده راه مي روي، ماشين ها بوق مي كشند آدمهايشان ماغ، و باور كن تمام انسان ها گاو بودند وقتي توي پارك ملت برف مي باريد و من از فروغ شعر مي خواندم، اصلن بيا باور كنيم كه گاو هستيم، چشم هايمان زيباتر مي شوند، بيا برويم بالاي تپه تا من جريان پيدا كنم و به باتلاق برسم، تو پيانو بزني و بپرسي :
- تو افسرده اي؟
من هم فحش بكشم به جد و آبادت و بعد عاشق مي شويم، اين ها را باور كن و عينك آفتابي ات را بردار و برو كافه گدو هي قهوه سفارش بده و به بكت سلام كن، به برشت هم سلام كردي، كردي ...
اسطوره ها وقتي به خوابت مي آيند، صبح ها باز هم چاي مي نوشي؟ چرا هم ﮋان ﮋنه و هم ميشل فوكو كچل بودند ؟ چرا سيلويا پلات سرش را توي فر چپاند و خودكشي كرد؟ چرا وولف هم جنس باز بود ؟ چرا خيام به كوزه فكر ميكرد ؟ چرا هدايت تنها بود؟ چرا وقتي فلسفه مي خوانم قلبم تير مي كشد؟ چرا جويس اسمش جويس بود؟ چرا تمام كتاب هاي كتاب خانه ي ما جلد نايلوني دارند؟ چرا سارتر عاشق دوبوآر بود ؟ چرا نشر ثالث آقاي جعفريه دارد؟ چرا بابك احمدي عينكي است ؟ چرا پسر عمه ي مهدي سحابي دندان پزشك است؟ چرا ..............................................
هر وقت جواب سوال هايم را پيدا كردي يعني فكر كردي اما من فكر نمي كنم و گاهي توي سرم موسيقي مي نوازم و كله ام را جلوي ريكوردر نگه مي دارم ضبط شوم و بعد پاك مي شوم ، و با زني در آفريقا با پاهاي ترك خورده اش آواز مي خوانيم ...
به اولين پرستوي غروب سلام برسان / خدانگهدار


/ ملكه سبا / 17:54 /