سه شنبه ، ۲۲ خرداد ۱۳۸۶
܀ mamless

توی جمجمه ی مادری که چشم هایش را
گذاشته بود برای مرداب گریه کند
پیر می شویم
دست می کشی روی گونه هایش
و از نعره ی مردی
دنبال دست هایت می گردم
: ماما ... !
دو گودال چشم را بچرخی و مثل قایق
تمام گردآب را
آواز زنی در آفریقا
با ترک پاهایش و سنگینی ِ جنین ِ نیل
می خوانی یا لب هایت را گم کردی ؟
این جا سرد بود که تنها ماندم
خیس بود و لرزش عصب ها
رگ قلبم را
و نعره می کشیدم شاید
خاکستر سیگار
روی دامن ماریا ریخته بود
وقتی فکرکرد صبحانه اش
با مربای شقایق وحشی
از موهای سرش رشد می کنند وُ
در راه گلویت پژمرده می شوند
شمع ها را یادت نرود
شب مرده داری ِ بانوی پیانو
با ضرب ِ انگشت هایش
یکی بالا یکی پایین تر
مردی را می بوسیدی که گم کرده بود لب هایش را از صورت
تا ناف و آواز خیابانی با برگ ها
: ماما ... !
ای کاش دست هایت بزرگ بودند
بغلم می کردی
تا باورم شود آن شب نمردی
شمع ها را فوت کنید
دوشیزه با عکس های قدیمی
توی تابوت
سینه هایش را از سهم دختری
با بال های سفید
گم کرد
جمجمه چرخ خورد
مثل جنینی
از گوش هایش افتادم
زمین چرخ خورد
و او هیچ وقت از جمجمه بیرون نخواهد آمد ... !
این جای تنهایی آن قدر ها هم سرد نبود
من با مای ِ منی تا تو را پیدا نخواهم کرد
می رقصم
و موهایم را قیچی می کنم
قایقی می سازم
می میرم
تا توی جمجمه ام زندگی کنی
بزرگ شوی
سینه هایت شیر بدهند
و تمام آدم پیر ها غرق شوند در رودی سفید
اما ما
من ،
با
تو ...
با هم
پیر شدیم
و تا جهان بعدی
فاصله رج می زنیم و دست هایمان را بلند
تا درون کسی شاید
آغوش اش را گم نکرده باشد
آرام
بمیریم ...
برای شبی که صدای ویولن گرفته بود دست هایم را که می لرزیدیم
/ ملكه سبا / /

